چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384
میشل فوکو

 نوشته هاي فوكو در نخستين نيمه دوران نويسند گي اش به طور عمده به توصيف دگرگونيهاي ماهوي سخني سوژه مربوط مي شد. سوژه اي كه به گونه اي اساسي شناخت شناسانه است. همين خط پژوهش بود كه به سال 1966 به كتاب واژگان و چيزها منجر شد. كتابي كه استدلال مي كند كه انسان تابعي است از آرايش خاص و تاريخي سخن. و سه سال بعد به ديرينه شناسي دانش انجاميد كه كوششي است براي توصيف زير بناي نظري اين روش ضدمبنايي. اما در اين ايام فعاليت سياسي در فرانسه با آشوب ها و شورشهاي دانشجويي (به ويژه شورشهاي مه 1968) اوج گرفته بود و بدين ترتيب توجه فوكو دوباره به سوي قدرت سياسي مستقيم دانش برگشت. فوكو در بررسي سخن ‏‏ًَ‏‏‎ٍٍْ‚ همچون يك نظام خود انداز و خود برانداز‚ تمامي آن متعلقات و امكاناتي را كه دانش مي تواند براي اعمال قدرت نهادي و مادي – ونه قدرت كاملا سخني – فراهم آورد ‚ ناديده گرفته بود.هنگامي كه فوكو در آغاز دهه ي 1970 در كتاب مراقبت و مجازات متوجه اين مسأله شد يك بار ديگر به تصوير شاه بازگشت. اما اين بار اين تصوير مي بايست توجيهي براي كاربرد اجتماعي و كاركرد نظامهاي مجازات ‚ با تمام تغييراتشان در دويست و پنجاه سال گذشته به دست دهد. اگر دهه ي 1960 براي فوكو دهه ي سخن بود‚ دهه ي 1970 برايش دهه ي قدرت بود.

فضاي اين پژوهش نسبت به آثار پيشين او كمتر غلنبه پردازي فلسفي دارد و بيشتر متوجه داد و ستدهاي دانش‚ سخن و قدرت است. در اين كتاب هم مسأله فوكو هنوز سخن است‚ اما اين بار آن سخن هايي مدنظر او هستند كه همگام با ساختارهاي مادي برنامه هاي هر روزه و سخت گرفتن هاي جسماني در شيوه هاي كيفري و جزايي مدرن ‚ به نحوي ظريف جسم انسا ن را در تارهاي محكم فشارها ‚ جبرها و قيود گرفتار مي كنند.

اين جا قيد اصلي كه فوكو بدان توجه دارد ‚ در نگاه نخست چيز تازه اي است : شيوه ساخته شدن مفهوم مدرن فرديت روانشناسانه( روح انسان ‚ روح مدرن) از راه سخن‚ و نضج آن به شكلي اجتماعي همچون يك هدف سياسي در اوايل سده نوزدهم از طريق يك شبكه ي كاربست هاي جزايي ‚ حقوقي ‚ علمي و فرهنگي ‚ آ ن چه فوكو الگوي انضباطي در روشهاي جزايي و كيفري مي خواند ‚ شكلي است از قدرت و قيد و بند كه تا روزگار ما به زنداني كردن جسم ادامه داده است . اگر فوكو پيش از اين علاقمند بود كه ابعاد سخني واژه را نسبت به ابژه در شناخت انسان از خود بسنجد‚ در مراقبت و زندان تلاش كرد تا رابطه ي جسم و روح را بشناسد و نيز درك كند كه چگونه روح – اين ساخته راستين سخن در حقوق كيفري مدرن – اين امكان را فراهم آورد كه قدرت بتواند از درون ( و بنابراين مخفيانه و رذيلانه ) بر فرد و پيكر اجتماعي اعمال شود و اعمال آ ن تداوم يابد.

فوكو پژوهش خود را با كنار هم نهادن دو چيز كه ساده ‚ دهشت بار و تكان دهنده است آغاز مي كند : شكنجه و اعدام علني و در ملأ عام متهمي كه در پاريس در 1757 به جان شاه سو  قصد كرده بود ‚ و برنامه دقيق و تفصيلي يك روز از زندگي محكومين هشتاد سال پس از آن . هر يك از اين دو مثال ‚ يك روش ويژه كيفري‚ شيوه اي يگانه از اعمال قدرت قضايي ‚ سياسي و حقوقي جامعه را بر جسم فرد نشان مي دهند . موضوع جالب براي فوكو ‚ ترسيم آن دگرگوني فرهنگي است كه در دوراني نسبتا كوتاه رخ داد و برنامه ي زمان بندي شده ي زندان را جانشين اعدام در ملأ عام كرد.

تا ميانه ي سده هجدهم ‚ شكنجه و اعدام آييني در ملأ عام ‚ منظره اي عمومي در اروپا بود. در اين نمايش ها ‚ شكل هاي بسيار متنوع و درجه بندي شده اي از شكنجه و به درد آوردن جسم انسان محكوم به كار مي رفت كه در نهايت به مرگ او ختم مي شد. فوگو مي گويد كه اين نمايش و تأ تر درد ‚ « شكنجه ي كيفري در ملأ عام ‚ آييني سازمان يافته براي داغ كردن قربانيان و بيان قدرتي بود كه مجازات مي كند ... در افراط شكنجه اقتصاد تام قدرت نهفته است. »

اين اقتصاد قدرت از يك جنبه آييني قضايي بود: از راه شكنجه آييني كه حقيقت را توليد مي كرد ( محكوم چندان شكنجه مي شد تا اعتراف كند) بالاتر از آييني كه تحميل كننده مجازات بود قرار مي گرفت.

اما در عين حال سرمايه گذاري سياسي و بخشي از حق شاه براي حفظ قدرت مطلقش برزندگي و مرگ نيز بود. اين قدرت اضافي خاص شاه كه در نهايت آن را داراي منشأ الهي مي دانستند همان بود كه محكومان سده ي هجدهم بدان بي احترامي كرده بودند و شكنجه هاي هفراطي و مفصل در ملأ عام راهي بود براي تأكيد دوباره بر ماهيت بي چون و چرا و مطلق قدرت. شكنجه ي كيفري « بدن محكوم را مكاني مي ساخت كه انتقام حاكم بر آن اعمال مي شد ‚ فرصتي براي نشان دادن قدرت بود ‚ مجالي بود تا عدم توازن قدرت هاي موثر در جامعه اثبات شود. »

فوكو ميان اين شكل قديمي شكنجه در ملأ عام كه وحشيگري پذيرفته شده اي بود و شكل مجازات و مكافاتي كه خصلت نماي روزگار ماست( فوكو آ‎ن را از ديدگاه اخلاقي بارها بدتر ميداند ) يك فرجه بينابيني كوتاه مدت در تاريخ مجازات يافت . اين طراحي ايدلوژيك بود كه اصلاح طلبان قضايي در نيمه دوم سده هجدهم بنياد نهادند. هدف از اين طرح به وجود آوردن آن چيزي بود كه فوكو « روش نشانه اي مجازات » خوانده است.

اين برنامه كه هرگز به گونه اي كامل به اجرا در نيا مد ‚ به اين قصد طراحي شده بود كه همچون شيوه اي براي بيان رابطه ي ميان جنايت با مجازات براي ملت در كل باشد. آن هم از راه تبديل بدن جنايت كار به نشانه اي از جنايتي كه مرتكب شده بود. اين برنامه دگرگوني مهمي را در اقتصاد مجازات نشان مي داد و در برگيرنده نوعي انساني كردن مجازات بود ‚ اما آنچه براي فهم فوكو مهمتر بود ‚ اين بود كه اين برنامه در برگيرنده ي نوعي استاندارد سازي مجازات هاي جنايي براي آگاهي ملت بود . موضوع بلافصل اين نوع از قدرت كيفري غير پادشاهي طبقه متوسط و نيز هدف اصلي كاربرد آن « ديگر جسم با نشان دادن آييني دردهاي جسماني افراطي و داغ كردن هاي تماشايي در جريان اعدام در ملأ عام نبود بلكه هدف اصلي روح بود يا بهتر بگوييم نشان دادن نمودها و نشانه هايي بود كه مخفيانه و پنهاني اما ضرورتا در همه روح جريان دارد . ديگر نه جسم بلكه روح شكنجه مي ديد » سخن ‚ قانون و اعمال كيفري با هم به ساختن اين روح جديد آغاز کردند، یا تقریبأساختن آن را شروع کردند.

برای ظهور شکل جدید مجازات ، مجموعه پیچیده ای از ایدولوژیها ، نظامهای سخن ، ضرورتهای سیاسی–اقتصادی، شکل های معماری و اعمال پزشکی و حقوقی باید پدید میآمد و این در پایان سده هجدهم و آغاز سده نوزدهم رخ داد. آنچه این اعمال فرهنگی به نحوی موثر ساختند، شکل های مدرن سوبژکتیو به آن صورتی بود که ما امروز می شناسیم و فوکو از ما میخواهد ببینیم که از طریق این ساخته هاست که قدرت در جامعه ی مدرن عمدتا اعمال میشود. از این نظر مراقبت و مجازات ، بخشی است از کار بزرگتر فوکو.

آن سان که خود در سخنرانیایبه سال 1976 ئاکید کرده ، « برای درک فرمانبرداری در شکل مادی آن به صورت ساختن افراد فرمانبردار».بنابراین نیمه دوم مراقبت و مجازات ، راهی را ترسیم میکند که مجموعه بسیار پیچیده شیوه های انضباطی، مفاهیم هنجارین فردیت و شکل جدیدی از «پانوپتیک» در گستره دانش و نظارت رفتار انسانی در سده ی  نوزدهم به هم می پیوندند تا بهره برداری سیاسی جدیدی از جسم ممکن شود. این بهره برداری دیگر به گونه ای آشکار بر تنی استوار نیست که باید زجر بکشد بلکه متکی به روحی است که باید اصلاح شود، باز آموزی و به سوی طبیعی بودن کشیده شود . در نظام زندان ها ، سربازخانه ها ، مدرسه ها ، بیمارستانها، در «پانوپتیکون» جرم یبنتام ، طرحی در معماری که جایگاهی است برای دیدن از هر جانب و زاویه ای. برای نظارت بر زندانیان از یک دیدگاه « پانوپتیک »مرکزی که خود دیده نمی شود ودر ظهور عقاید پزشکی درباره ی«طبیعی بودن» ، فوکو طرحی کلی میدید از ظهور یک استراتژی منظم مجازات که حاصل آن (اگر نگوییم هدف و غرض آن) دستیابی به درون فرد است ، تا « روح» او را اصلاح کند؛ نوعی زیر سازی روانی برای هر فرد که فوکو معتقد است آفریده همان سخنی است که ادعای تادیب روح را دارد. نکته ی مهم در این نظام ، نظارت و مجازات ( یا دست کم نتیجه آن ) تولید « آدم های مطیع » است؛ افرادی ازجامعه ی که خود به خویشتن نظم میدهند و آن نفس و روانی که سخن می سازد درونی میکنند. افراد ،وقتی که به نحوی اورتوپدیک خود را با روح خویش همنوا میکنند ، به گونه ای ارادی تن به قدرت ماهرانه و بینهایت تفصیلی دانش میدهند که بر آنها اعمال میشود. فوکو استدلال میکند که به این ترتیب ،افراد خود را هر دم بیشتر در اختیار امور هر روزه ی سرمایه داری و فرهنگ مدرن قرار میدهند.

فوکو دستگاه جزای ی جدید را گرفتار « میکروفیزیک قدرت » وصف میکند که در آن سوبژکتیویته فردی، سخن های« علمی» اجتماعی و ترتیبات سیاسی قدرت با هم تلاقی میکنند و به شکلی ظریف همدیگر را می سازند و تقویت میکنند:

" بدین سان تاریخ این « میکرو فیزیک » قدرت جزایی و تنبیهی، تبار شناسی« روح » مدرن است . اکنون به جای این که این روح را همچون بازمانده ی باز فعال شده ی یک ایدولوژی مسیحی بدانیم ، میتوانیم آن را همبسته ی موجود یک تکنولوژی خاص قدرت مسلط بر بدن بدانیم . نادرست خواهد بود که بگوییم : روح یک پندار است ... بر عکس ، روح وجود دارد ، واقعیت دارد ، به گونه ای مداوم در درون جسم ساخته میشود ، از راه کارکرد قدرت ساخته میشود ، قدرتیکه بر مجازاتیان اعمال میشود و به طریقی کلیتر بر آنانیکه تحت نظارت قرار دارند ، آموزش می بینند و اصلاح میشوند ، بر دیوانگان ، کودکان در خانه و دبستان ، استعمارشدگان و تمام کسانیکه به ماشینی وصل شده اند و تا پایان زندگیشان تحت نظارت قراردارند. این ، واقعیت تاریخی این روح است که بر خلاف روحیکه الهیات مسیحی معرفی میکند در گناه زاده نمی شود ودر معرض مجازات نیست ، بلکه از خود روش های مجازات ، نظارت و قید و بند زاده میشود... اما بگذارید که جای هیچ بد فهمی باقی نمامد : چنین نیست که انسان واقعی، ابژه ی دانش ، تعمق های فلسفی یا دخا لت های فنی، جانشين روح شده است ، روحی که پندار متألهان است . آن انسانیکه برای ما تعریف و توصیف شده ، کسیکه از ما میخواهند آزادش کنیم ، به نقد ، در خود نتیجه ییک فرمانبرداری است ، انقیادی بارها ژرف تر از خویشتن خود او. « روح» در او منزل کرده است و او را به سوی هستی پیش میراند و هستی، خود یکیاز عوامل آن سالاریاست که قدرت بر جسم اعمال میکند. "

فوکو نتیجه میگیرد که « روح ، نتیجه و نیز ابزار کالبد شناسی سیاسی است ، روح زندانی جسم است.در ارايه این تبارشناسی روح مدرن و در ثبت فصول مشترک قدرت و دانش که سوبژکتیویته یانسانیرا شکل میدهد و در مقابل ، سوبژکتیویته یانسانی نیز این قدرت و دانش را در بر دارد و بیان میکند، فوکو مجموعه ای تازه از قواعد را برای شناخت آرایش جدید قدرت طرح کرد. نخست ، او در پی آن بر آمد تا مجازات مدرن را همچون یک عمل سامان بخش و تولید یببیند و نه چون حکمی سرکوبگر و محدودکننده.

قدرت از نظر فوکو ، کارکرد ی اجتماعی متعلق به گروه است که قالب میریزد ، شکل میدهد و توانایی می بخشد، بيش از آنکه سرکوب ، محدود يا مقيد کند. دوم، او در پی آن برآمد تا روش های کیفری و تنبیهی را همچون مجموعه ای از فنون و اعمال دارای قدرت سرکوبگر خاص خود ببیند و نه همچون بازتاب ها یا نتایج نیروهای دیگر از قلبيل قانون گذاری یا ساختار های اجتماعی.سوم ،او در بیآن برآمد تا قلمرو گسترده ای را که در کتابش تحلیلل کرده (قانون جزایی از یکسو و علوم انسانی از سوی دیگر )همچون گستره های جداگانه نشناسد که از قضا در زندان مدرن بر هم منطلبق شده اند. بر عکس ،او می خواست تا از «تکنولوژی قدرت ،اصلی هم برای انسانی  کردن نظام جزائی و هم برای دانش انشان بسازد